السيد الطباطبائي

66

مهر تابان ( طبع قديم ) ( فارسى )

حسن مهرويان مجلس گرچه دل مىبرد و دين * عشق ما در لطف طبع و خوبى اخلاق بود سايهء معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد * ما به او محتاج بوديم او بما مشتاق بود پيش ازين كاين سقف سبز و طاق مينا بر كشد * منظر چشم مرا ابروى جانان طاق بود « * » بحث كلّى پيرامون عقل و قلب و شرع هر فرد از افراد بشر در خود دو كانون از ادراك و فهم را مىيابد ؛ يكى را عقل و ديگرى را قلب و وجدان گويند . با قوّهء عاقله انسان پى بمصالح و مفاسد خويش برده و تميز بين محبوب و مكروه ، و حقّ و باطل مىدهد و با قلب و وجدان كه آن را نيز مىتوان سرشت و فطرت و يا احساس نهانى و ادراك سرّى گفت . راهى براى ارتباط خويش با جهان هستى و علّت پيدايش او و عالم ، و تجاذبى بين او و مبدأ المبادى و غاية الغايات ، يافت . و البتّه اين دو عامل مهمّ ادراك هر دو در انسان موجود بوده و هريك مأموريّت خود را در افق ادراك و فهمى خاصّ دنبال مىكند و هريك مستغنى از ديگرى نبوده و با فقدان هريك ، عالمى از مدركات به روى انسان بسته مىگردد . دربارهء لزوم قوّهء عاقله ، و عدم استغناء انسان از آن ، آيات و رواياتى وارد است : و ما در اينجا فقطّ بذكر چند نمونه از آيات و روايات اكتفا مىكنيم . امّا از آيات : أُفٍّ لَكُمْ وَ لِما تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَ فَلا تَعْقِلُونَ ( آيهء 10 از سورهء 21 أنبياء ) « 1 » چون در اينجا مفروض است كه مشركين بواسطهء عبادت از غير خدا ، از پيروى قلب و وجدان استفاده مىكرده و خود را مرتبط به خداوند مىديده‌اند ؛ غاية الامر بعلّت عدم تعقّل ، دچار انحراف و دگرگونى در طرز تشخيص و تطبيق شده و به محكوميّت قوّهء فكريّه ، آن خداوند را متجلّى و مقيّد در خصوص ارباب انواع و مظاهر آنها از اصنام و بت‌ها مىشناختند . صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لا يَعْقِلُونَ ( آيهء 171 از سورهء 2 بقره ) آنانند كرانند و لالانند و كورانند پس ايشان تعقّل نمىكنند .

--> * از حافظ شيرازى طبع پژمان حرف دال ص 111 . ( 1 ) اف باد بر شما و بر آنچه غير از خدا مىپرستيد ! آيا شما تعقّل نمىكنيد ! ؟